کودک، فرهنگ و هنر
تاريخ : شنبه 8 شهريور 1393 | 0:46 AM | نویسنده : مامان طاها و رها

کپل، خوش‌خواب، نارنجی، سرمایی، دم باریک و … این‌ها همه خاطرات نوستالژیک یک نسل هستند. بالاخره «شهر موش‌ها ۲» اکران شد. در این فیلم کپل و نارنجی با یکدیگر ازدواج کرده‌اند و کپلک و صورتی فرزندان آن‌ها هستند...



ادامه مطلب

[موضوع : کودک، فرهنگ و هنر]
تاريخ : پنجشنبه 28 آذر 1392 | 1:27 PM | نویسنده : مامان طاها و رها

دوستي

چه دوستی پاکی دارند کفش ها ؛

یکی گم شود ، دیگری محکوم به آوارگیست ...

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : کودک، فرهنگ و هنر]
تاريخ : پنجشنبه 28 آذر 1392 | 1:18 PM | نویسنده : مامان طاها و رها

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ...





[موضوع : کودک، فرهنگ و هنر]
تاريخ : پنجشنبه 28 آذر 1392 | 1:14 PM | نویسنده : مامان طاها و رها

از دوران خوب کودکی با گیله مرد گفتم و از بزرگ شدن و دنیای بزرگسالی نالیدم.

گیله مرد آهی کشید و گفت :  بزرگ شدنی که به بزرگ شدن منجر شده باشه بد نیست .

الان که به حرفش فکر میکنم می بینم راست میگفت ... بله قصه ی پرغصه ما از جایی شروع میشه که فقط سن مون بالاتر رفته باشه ولی ما یکجایی همون پایین مونده باشیم ...

 

منبع یکـ گیله مرد

 





[موضوع : کودک، فرهنگ و هنر]
تاريخ : پنجشنبه 28 آذر 1392 | 1:13 PM | نویسنده : مامان طاها و رها
 سلام مادر بزرگ

کاش زنده بودی و میدیدی ...

که بالاخره بزرگترین آرزوی دوران کودکی ام برآورده شده است ...

بدترین آرزویی را میگویم که یک کودک میتواند آرزو کند :

" بزرگ شدن ... "

 





[موضوع : کودک، فرهنگ و هنر]
تاريخ : پنجشنبه 28 آذر 1392 | 1:12 PM | نویسنده : مامان طاها و رها
 
 امروز ناخوداگاه یاد جملات جالب کودکی هام افتادم .


کشتم شپش شپش کش شش پا را .

چایی داغه ، دایی چاقه !

سه شیشه شیر ، سه سیر سرشیر.

امشب شب سه شمبه س ، فردا شبم سه شمبه س ، این سه 3 شب اون سه 3 شب هر سه 3 شب سه شمبه س.

سپر جلو ماشین عقبی خورد به سپر عقب ماشین جلویی.

 شش سیخ جیگر سیخی شش زار

سربازی سر بازی سرسره بازی سر سرباز سرسره بازی را شکست.

آن مان نماران، دو دو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

دختره این‌جا نشسته گریه می‌کنه زاری می‌کنه از برای من یکی رو بزن!!

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده!...سواد داری؟!!! نچ نچ نچ ، بی سوادی ؟!

 ده، بیست، سه پونزده، هزار و شصت و شونزده هر کی میگه شونزده نیست هیفده هیجده نوزده بیست ...

  * ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی ، صندلی هاش فنر داره، نشستنش خطر داره

  * دم دم دم آقای مقدم یک چایی خوردم پولش رو ندادم

 * پسرا شیرن مثل شمشیرن ...

یادش بخیر ...

امیدوارم جملات کودکی ها رو از یاد نبریم ...





[موضوع : کودک، فرهنگ و هنر]
تاريخ : دوشنبه 18 آذر 1392 | 8:02 AM | نویسنده : مامان طاها و رها

 

مهمونی

  

 

 

 

کنار گل تو باغچه 

نشستن دو تا زنبور 

یه مهمونی گرفتن 

با یه دونه ی انگور 

خانوم و آقا مورچه 

رد میشدن از اونجا 

زنبورای مهربون 

صدا زدن بفرما! 

شاپرک و کفشدوزک 

می پریدن رو گلها 

زنبورا ی مهربون 

صدازدن بفرما! 

کنار باغچه حالا 

زیاد شدن مهمونا 

مورچه ها و کفشدوزک 

شاپرک و زنبورا 

یه مهمونی گنده 

دادن اون دو تا زنبور 

منم بردم براشون 

دو تا خوشه ی انگور

 

 

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : کودک، فرهنگ و هنر]
تاريخ : شنبه 18 آبان 1392 | 8:4 AM | نویسنده : مامان طاها و رها

شعر كودكانه چشمک بزن ستاره

چشمک بزن ستاره

شد ابر پاره پاره             چشمک بزن ستاره

کردی دل مرا شاد           تابان شدی دوباره

دیدی که دارمت دوست      کردی به من اشاره  

در روز ناپدیدی                  شب مایه امیدی    

در ابرهای تیره                چون نقطه سپیدی

دیدی که دارمت دوست     کردی به من اشاره

چشمک بزن ستاره        از من مکن کناره

 





[موضوع : کودک، فرهنگ و هنر]
صفحه قبل 1 صفحه بعد